نی نی ناز ما

Lilypie Second Birthday tickersDaisypath Anniversary tickers
نی نی ناز ما

عزیز دل مامان به بیستمین ماه زندگیش وارد شده و کلی کارای جدید یاد گرفته...دائم به زبون خودش داره برای ما حرف میزنه و منظورشو بهمون میفهمونه ...دایره لغاتی که یاد گرفته رو تا جایی که یادم بیاد مینویسم:

مامان (به من و باباش میگه...بابا رو میشناسه اما نمیدونم چرا به اونم میگه مامان! در کل برای صدا کردن هر کسی هم از مامان استفاده میکنه اما وقتی بهش میگیم مامان کو فقط منو نشون میده....هههههه)

دندلی= صندلی

بنگی=نون (عاشق نون خالیه فقط نمیدونم این دو تا چه ربطی به هم دارن!هههه)

آب ا نی (با فتحه روی الف)= آب بده

به به نی =به به بده

دردر نی =بریم دردر

بنی=بستنی(عاشقشه و جاشو تو فریزر شناخته دست منو میگیره و میبره دم در فریزر و میگه بنیییی!!!!)

بپر بپر =بازی پریدن تو زمین بازی پونک رو میگه و همزمان اجراش میکنه برامون...قربونش برم

ارسی (کسره رو الف)= خرس محبوبش رو میگه که دائم داره بوسش میکنه و بهش غذا  و آب میده و همه جا هم دوست داره با خودش ببرتش.اگه قرار باشه خرسی رو نبریم کلی باهاش حداحافظی میکنه و بوسش میکنه میذارتش تو خونه...ای جونم کیمیای مامان

پا و دست و مو رو هم کامل میگه و اعضای بدنش رو کامل میشناسه و نشون میده

ب (با کسره)=توپ!!!!!! هههه

جوجو =به هر نوع پرنده میگه...روزا کلی از وقتش رو پشت پنجره پذیرایی میگذرونه و با جوجو های تو خیابون حرف میزنه...

باد=بادکنک

حوله=حوله

داغ =داغ

اتو=اتو

وووووووو(صدای ممتد و)=سشوار و ماشین رخشویی و جارو برقی

فعلا اینا رو یادم اومد....هر وقت چیز جدیدی یادم بیاد میام بهش اضافه میکنم.

براش یه ماشین کوچولوی فرمون دار خریدم که خیلی دوسش داره و همش تو خونه سوارشه و همینطوری یه صندلی کوچولو داره که عاشقشه و همه جا با خودش میبره و روش میشینه...خرسی شو هم باید روی اون بشونه که با هم جا نمیشن و صداش در میاد....

عاشق کتابه و یه کتاب داره که عاشق شکلاشه و میره میاره و به زبون خودش تعریف میکنه و ساعتها باهاش مشغوله یا میاره من براش تعریف کنم و ازش بپرسم....اکثر شکلاش رو میشناسه و ازس که میپرسیم نشونمون میده...

از دردر بگم که خیلی دوست داره ....تا میگم بریم دردر میدوئه طرف کمد لباساش ...عاشق خانه بازی بوستانه و هفته ای یکی دوبار رو سهمیه داره تا ببرمش بازی کنه...به میدون پونک که میرسیم ذوق میکنه و میشناسه و شروع میکنه به نشون دادنش و آواز خوندن....منم دلم براش غش میکنه و قربونش صدقه اش میرم....وارد فضای وسط بوستان که میشیم سر از پا نمیشناسه تا وارد خانه بازی بشیم و مسیر رو رو هوا طی میکنه....خاله های اونجا هم شناختنش و تا از دور میبیننش میگن کیمیا اومددددددددددددد....

 

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ٧ بهمن ،۱۳٩٠ توسط خانوم خونه

عزیز دل مامان , قربون اون صبوریت برم من دختر ناز خوشگلم

مامان برای واکسن 18 ماهگی شما خیلی استرس داشت...آخه یکی از سختترین واکسن های کوچولوهاست...به خاطر سفری که داشتیم حدود 3 هفته واکسنت رو با تاخیر زدیم ...روز که رفتیم برای واکسن اصلا گریه نکردی و صبورانه تحملش کردی عزیزم...بعدم که اومدیم خونه سرحال بودی تا عصرش که یهو تب کردی و پات هم به شدت درد گرفته بود...طوریکه اصلا تکونش نمیدادی...الهی مامان قربونت بره که من مردم وزنده شدم تا این شب اول رو گذروندیم...تا صبح کنار مامان خوابیدی و اصلا هم تکون نخوردی...منم همش حواسم به تبت بود و تا صبح پاشویه ات میکردم و هر 4 ساعت استامینوفن میدادم بهت...بعد دو روز تبت کم کم رفت و پا دردت هم خیلی بهتر شد و راحت راه میرفتی...

تا اینکه بعد یه هفته دوباره تب کردی و منم مطمئن نبودم که مال واکسن باشه و همش نگران بودم...اما بعدش معلوم شد که مربوط به واکسنه و اونم به خیر گذشت و دیگه از واکسن راحت شدیم تا قبل مدرسه ات عزیز دل من...

این روزها خیلی حرف میزنی اما بیشتر به زبون خودت...تلفن رو میگیری دم گوشت و راه میری و حرف میزنی...بعضی کلمه ها رو میگی مثل:

مامان.بابا.دردر.به به.آبه.جیز.م او(پیشی).بع (بعبعی).جوجو.بی پی (پی پی).الی (الو).مووو(موز).وووو(سشوارو جارو برقی).توتو (طوطی بیتا).

روزا کتابتو برمیداری و ورق میزنی و شروع میکنی به تعریف کردن...گاهی هم میدیش دست من و انگشت منو میذاری رو قسمت های مختلف کتاب تا برات تعریفش کنم ...

عاشق برنامه پنگولی که ظهرها نشون میده و برنامه ای صبح کودک رو هم دوست داری و با ذوف  وشق نگاهشون میکنی...

همه حرفای من و بابایی رو متوجه میشی و هر چی ازت میخوایم برامون انجام میدی گلم...قربونت برم من که اینقدر باهوشی و حرف گوش کن...

جدیدا هم دوست داری همه کاراتو خودت انجام بدی...مثلا غذا خوردن و مسواک زدن ...

یه کار خیلی بامزه که انجام میدی اینه که وقتی یه التماس دعایی داری  و میخوای از من  و بابا اجازه بگیری که کاری رو انجام بدی اول میای بغلمون میکنی و بوس میکنی که من وبابایی غش میکنیم برای این کارت ...بعد خیلی با سیاست میای و اون کارو انجام میدی...من و بابا از خنده غش میکنیم ...خلاصه خوب بلدی چه جوری ما رو دور از جونمون خر کنی....

میگن یه خر بوست کنه بهتر از اینه که یه بوس خرت کنه....حالا حکایت ماست و با شما قند عسلی....

قد همه ستاره های آسمون دوست داریم فینگیل وروجک خوشگل  مامان و بابا

میبوسمت و به خدا میسپارمت ...تا در پناهش از گزند همه بلها در امان باشی...




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢ دی ،۱۳٩٠ توسط خانوم خونه

وای که یه عالمه حرف دارم برای وروجکم که این روزا حسابی شیطون و بانمک تر شده

عزیزم دلم در آستانه 18 ماهگی با مامان و بابا اولین سفر خارج از کشورت رو تجربه کردی

رفتیم دبی و شما هم حسابی کیف کردی...کلا دخمل  پایه دردر رفتنه و همه جوره مامان و باباش رو همراهی میکنه...فقط تنها مشکل نشستن گل دخملی تو کالسکه بود که مامان طفلکی همش باید بغلش میکرد و بغل بابا جون هم که زیاد دوام نمیاورد...یکی هم که اشتهاش خیلی کم شده بود و غذاهای اونجا رو نمیپسندید....غذاش شده بود پن کیک درنا که از ایران برده بودم با شیر خشک و گاهی هم کیت کت و موقع ناهار هم فقط کمی سیب زمینی سرخ شده!!!!!!!!!!!!!!!!!

دخمل ناز ما تو همه روزهاس سفر مامان و باباش رو به خوبی همراهی کرد و اصلا بهانه گیری نکرد...وقتایی هم که خسته میشد و خوابش میگرفت همون جا تو بغل مامان میخوابید...

اولین روز رفتیم سیتی سنتر و از اونجا کلی خریدای قشنگ برای دخملی کردیم...کیمیا هم که کلی با مغازه های اسباب بازی فروشی اونجا کیف کرد...جلوشون وامیستاد و با اسباب بازی هایی که خودشون در اختیار بچه ها میذاشتم بازی میکرد...

روز دوم هم رفتیم گشت تور دور شهر دبی که حسابی خوش گذشت و همه جا رو دیدیم و کلی عکسای خوشگل گرفتیم...

روز سوم رفتیم امارات مال و کمی هم اونجا خرید کردیم تا ظهرش....عصر هم رفتیم سیتی سنتر که برای خرید بیشتر پسندیده بودیمش...

ناهار ها رو بیشتر تو مک دونالد سیتی سنتر میخوردیم ...که ساندویچ هاش معرکه بود و ما هم حسابی شکمو بازی در میاوردیم و چند تا چند تا میخوردیم...

کارفور سیتی سنتر هم که شبیه هایپر استار خودمونه ولی باکلاستر و شیکتر...دو بار هم اونجا چرخیدیم و هم عکس گرفتیم و هم خرید کردیم...

روز آخر هم که رفتیم پارک آبی وایلد وادی...یه مایو اسلامی برای خودم خریده بودم  و یه مایوی کوچولوی بانمک هم برای دختر خوشگلم...

کیمیا از همون اول که آب و استخرشو دید ذوق زده شد و سریع دویید طرف اب...خلاصه سه تایی حسابی آب بازی کردیم و با کیمیای کوچولو عکس هم گرفتیم...سرسره های ابیش هم که سرشار از هیجان بود و کلی مزه  داد...

بعدم که رفتیم فرودگاه و از فری شاپ خرید کردیم ...توی هواپیما هم قند عسلم خیلی اروم تو بغلم خوابید تا رسیدیم ایران....

این از سفر ما با کوچولوی یه سال و نیمه وروجکمون...

 




نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢۱ آذر ،۱۳٩٠ توسط خانوم خونه

عزیز جیگر گوشه مامان باورم نمیشه که به زودی یک سال و نیمه میشی ...

مامان قربونت بره که واسه خودت خانومی شدی و با خنده ها و بازی های و شیطنت هات من و بابا رو غرق لذت و شادی میکنی.

این روزها همش کارای من و بابا رو زیر نظر داری و همش در حال تقلید کردن هستی...دوست داری کارای بزرگترا رو انجام بدی...مثلا من سفره رو که جمع میکنم شما هم میای و مثل من نون های ریز تو سفره رو با انگشتای کوچولوت جمع میکنی و میریزی تو سینی...یا مثل ما بشکن میزنی البته از نوع بیصداش!!ههههه

وقتی خیلی شادی تو خونه دور خودت میچرخی و از خنده غش میکنی...عاشق مهمونی هستی و وقت دور و برت شلوغ باشه لذت میبری و بازی میکنی و میخندی عزیزم

راستی تلفن رو خوب شناختی و برش میداری و اول ادای شماره گرفتن رو در میاری و بعدم میذاری در گوشت و شروع مکنی به حرف زدن

اولش میگی ااااللللل اااااا (با فتحه روی هر سه حرفش) و بعدم میکی چطوری؟اوبی؟

یعنی خوبی؟ بقیه اش هم به زبون خودت ادامه میدی

لی لی حوضک رو خوب بلدی و میای با من انجام میدی و بعدش هم دست میزنی

کلاغ پر هم بلدی و من هر چی میگم میگی پررررررررر

گاهی خودت با خودت کلاغ پر بازی میکنی و با خودت میگی پرررررررررررر  پررررررررررررررر

یا معععععععععععععععععععع پررررررررررررررر

مامان و بابا رو با لهچه بامزه ای میگی که دل من برات غش میکنه دلبندم

مبگم ببعی میگه ؟شما میگی :بععععععع بععععععععع

پیشی میگه؟ شما میگی :مممممممم اووووووووووو (با فتحه روی م)

کلاغه میگه؟ شما میگی :غا غا

هاپو میگه ؟ شما میگی : ها ها

جوجو میگه ؟شما میگی : جی جی

زنبوره میگه ؟ شما میگی: وییییز

چشم و دماغ و لپ و دندون و مو ودست و پا و  گوش رو هم کاملا میشناسی

وقتی بهت میگیم برو لپ مامان رو بکش میای و لپ مامان رو با دستای کوچولوت میکشی

منم ماچ بارونت میکنم و میچلونمت

قربون چشمای ناز و شیطونت بشم من...

خدایا این کوچولوی فینگیل منو در پناه خودت حفظ کن...




نوشته شده در تاريخ شنبه ٢۱ آبان ،۱۳٩٠ توسط خانوم خونه

کیمیای قشنگم , عسلک مامان ,جیگر گوشه من

چند وقتی میشه که وبلاگت رو به روز نکردم...اما امروز دیگه تصمیم گرفتم تا هر جور شده یه چند خطی از این روزهای کودکانه ات بنویسم

این روزا برای خودت وروجکی شدی ...خیلی چیزا رو دیگه متوجه میشی و مفهوم همه چیزایی رو که بهت میگیم کاملا میفهمی

عاشق دردر شدی و بازی ...به خصوص تاب و سرسره بازی...وقتی میریم پارک و تاب و سرسره رو از دور میبینی ذوق میکنی و با صداهایی که از سر ذوق در میاری میدویی به سمتشون و دیگه محو بازی و شیطونی میشی....گاهی برای خودت دوست هم پیدا میکنی و پا به پای اونا که از شما بزرگتر هم هستن میخوای همه سرسره ها رو امتحان کنی....من و بابا هم پا به پات میدوییم و مواظبت هستیم خوشگلم...خلاصه تا حسابی بازی نکنی و ازبازی سیر نشی رضایت نمیدی که بریم خونه...قربون شیطنت هات بشم من...

خلاصه دخملی خوشگل مامان این روزها از صبح که پا میشه در حال بازی کردنه تا شب موقع خواب..همش هم تنوع میخواد و بازی های جدید...بازی با کاسه و بشقاب و قابلمه های مامان هم که جز بازی های روتینشه...خلاصه صبح تا شب انگار خونه ما رو بمب زدن...شب که میشه و وروجک میخوابه همه چیزو جمع میکنم تا فردا صبح....

حسابی هم برای خودت حرف میزنی دخملم...به همه حیوونا میگی م اوووووو...و عاشق همه جور حیوونی هستی که تو خیابون میبین....ماما و بابا میگی و به بعبعی میگی بع بع

تا در خونه رو باز میکنیم بریم بیرون میگی دردر و هر وقت بابا میره سر کار فوری باهاش بای بای میکنی و راش میندازی و در  رو هم پشت سرش میبندی اما وای به حال من اگه بخوام بدون شما جایی برم...دنبالم کلی گریه میکنی و منم دلم برای گریه های سوزناکت آتیش میگیره....اما گریه هات هم فوری تموم میشه و اصلا بهانه گیر نیستی و با شرایط کنار میای...

خاله منو که بهش میگیم خاله بزرگه خیلی خیلی دوست داری و تا بهت میگیم خاله بزرگه چه کار میکنه؟دستت رو میکوبی به سینه ات.(کاری که خاله بزرگه برات میکنه.)

هر وقت هم میریم خونه شون میپری بغلش و بوسش میکنی و خودت رو براش لوس میکنی...خاله هم خی قربون صدقه ات میره.

تا میبینی من تو آشپزخونه دارم آشپزی میکنم میایی  هی انگشت کوچولوت رو تکون میدی و به زبون شیرین کودکانه ات میگی جییییییییییییییزه

قربون شیرین زبونی هات بشم من...منم هی ملچ و مولوچ غرق بوسه ات میکنم و میچلونمت....شما هم بعضی وقتا شاکی میشی و منو هول میدی عقب...

عاشق نای نای شدی و تا هر آهنگی ازتلویزیون میشنوی که ریتم داره شروع میکنی به دست زدن و نای نای کردن...عاشق تبلیغای بچگونه تلویزیونی و آهنگای تیتراژ برنامه رنگین کمان و خاله رویا و خاله شادونه...تا برنامه کودک صبح ها شروع میشه هرجا باشی خودت رو میرسونی پای تلویزیون...




نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۳ مهر ،۱۳٩٠ توسط خانوم خونه

کیمیا قشنگ مامان چند هفته ایه که نتونستم برات تو وبلاگت چیزی بنویسم

برای اینکه این روزها بزرگترین غم دنیا رو تو دلم دارم

کابوس دوران کودکی ام به واقعیت پیوست

هنوزم باور ندارم که دیگه مامان از گل بهترم دیگه کنار ما نیست

دیگه عطر وجودش تو خونه نمیپیچه و دیگه دست نوازشش رو روی موهام حس نخواهم کرد

دیگه اون یکی یکدونه من که قد همه دنیا نه بیشتر از همه دنیا دوسش داشتم و پناه دلتنگی هام بود پر کشید و رفت و ما رو با غم نبودنش تنها گذاشت

کیمیای نازم مامانی تو رو خیلی دوست داشت ...حتی قبل به دنیا اومدن تو همش میگفت که من یه نی نی بیارم تا اون برام نگهش داره....آخه مامانی عاشق بچه ها بود به خصوص عاشق بچه ها و نوه های خودش

اونقدر خوشحال شد وقتی فهمید تو توی دل من هستی و از وقتی فهمید که یه دختر نازی و اسمت رو میخوایم کیمیا بذاریم همش میگفت کیمیا رو دوست دارم

عزیز دلم مامانی این سالها درگیر بیماری سختی شد که هنوزم برای ما باورش سخته که چی شد این بیماری اومد و به راحتی جگر گوشه ما رو ازمون گرفت

اما چه میشه کرد با تقدیر و سرنوشتی  که برای هر یک از ما عاقبتی رو در نظر گرفته و نمیشه باهاش جنگید

مامان گلم , تو بهترین و فدارکارترین و مهربون ترین مامان دنیا بودی و من سخت دلتنگتم

میدونم که الان جات خیلی خیلی خوبه ....مگه میشه مادری این چنین فداکار و مهربان که همه زندگش اش  وقف همسر و فرزندانش بوده جاش بد باشه!

فقط و فقط خوشحالم که مامانم کیمیا رو دید و به آخرین آرزوش هم رسید....حتی تولد یه سالگی دخترم رو هم دید و لذت برد اما دقیق وقتی که کیمیا 14 ماهش بود ما رو ترک کرد و ما رو با یه دنیا دلتنگی تنها گذاشت

مامانم یه درس خیلی بزرگ به همه ما داد....مامان من اسطوره صبر و مقاومت و امید به زندگی بود

با اینکه در تمام مدت بیماری اش روزها و شب های سختی رو میگذروند هیچگاه لب به ناشکری باز نکرد و امیدش رو از دست نداد...هیچگاه لبخند از روی لباش محو نشد و هیچگاه درد خودش رو به ما نشون نداد تا ما ناراحت نشیم....هر وقت ازش میپرسیدم مامان خوبی؟میگفت :خوبم ...خوبم

مامان گلم مثل یه گل پر کشید و رفت و خدا نخواست که بیماریش طولانی بشه و به حال بد بیافته...

 

مامانم روز تولدش و روز اغاز زندگی مشترکش با بابام , با روز خاکسپاریش یکی شد....

مامان از گل بهترم از من راضی باش و منو به خاطر همه اذیت هایی که کردم ببخش

از صمیم قلب دوست دارم و برای آرامش و شادی روحت از صمیم قلب دعا میکنم...




نوشته شده در تاريخ شنبه ۱٥ امرداد ،۱۳٩٠ توسط خانوم خونه

این روزها اونقد سرم به شیطنت ها و شیرین کاریهای عروسکم گرمه که کمتر وقت میکنم براش تو وبلاگش بنویسم....

٢٧ اردیبهشت ماه سال ١٣٨٩ برای من و باباش یکی از قشنگترین و به یادماندنی ترین روزهای خوب خداست....الان ١ سال از اون روز گذشته و عروسک کوچولوی ما یه ساله شده ...قربونش برم کلی خوردنی و شیطون و بانمک شده....

روزی هزار بار قربون صدقه اش میرم و بارها میبوسمش و میبویمش...باورم نمیشه که به همین سرعت ١ سال گذشت و کوچولوی ریزه میزه ما حالا دیگه به طور مستقل راه میره ...

از ماهها قبل تصمیم داشتم برای اولین سالگرد تولدش یه مراسم بینظیر و به یاد ماندنی بگیرم....یه دامن توتو ی خوشگل براش درست کنم و یه ریسه تولدت مبارک به سلیقه خودم....خوشبختانه همه کارها  روبراه شدو من تونستم یه جشن کوچولی به یاد ماندنی برای عروسکمون بگیرم...فرشته کوچولوی خونه ما تو روز تولدش کلی کیف کرد.....باورم نمیشد اصلا بهونه نگیره ...برامون کلی رقصید و دس دسی کرد....کلی هم عکسای قشنگ ازش گرفتیم...

با اون دامن توتوی خوشگلش هم مثل یه فرشته کوچولوی ناز شده بود....پاک و معصوم و دوست داشتنی...

پارسال این موقع من وروجکم رو با اسم موچ موچ که به ذهن پاک مادرانه ام خطور کرده بود ناز میدادم....خواهرم یعنی خاله لادن عاشق این کلمه شده بود و هی تکرارش میکرد....یادش به خیر....موچ موچ مامان

حالا این روزهای یک سالگی لقب جدید عروسکم  تربچه نقلی هستش که من باهاش خیلی حال  میکنم....تربچه نقلی مامان....عزیزم

عزیزم ،مامان این روزها رو با هیچی تو دنیا عوض نمیکنه.....عاشقتم و از خدا میخوام که از گزند همه بلا ها حفظت کنه....قربون شکل ماهت بشم من....




نوشته شده در تاريخ شنبه ٧ خرداد ،۱۳٩٠ توسط خانوم خونه




نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳٩٠ توسط خانوم خونه
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

 
   صفحات جانبي

   دوستان

 

Lilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickers کد ماوس